تکه های کوچکی از یک زندگی

این عکسی که در یوتیوب دیدم و این رنگ و فضای روشن شده با شمع منو برد به حدوداً 25 سال پیش. رفته بودم گوشه حیاط مشترکمون با همسایه. با اینکه مامان و بابا بارها تذکر داده بودند که نصف حیاط با همسایه کناری مشترکه و نباید وارد حریم خصوصیشون بشیم اما صدایی منو کشوند به اون سمت حیاط. صورتم رو چسبونده بودم به پنجره ای هم قد خودم و دستهام حلقه شده به دور چشمام، خونه همسایه رو نگاه میکردم. چیزی که از اون صحنه یادمه یه اتاق نسبتاً تاریک با یه پیانوی مشکی و انگشت هایی که روی کلاویه ها حرکت می‌کردند. اولین مواجه من با پیانو بود و هنوز اولین ساز مورد علاقه منه.

دیروز وقتی توی بارون برمیگشتم خونه و این آهنگ توی گوشم می‌پیچید Oh, simple thing, where have you gone / I′m gettin’ old, and I need something to rely on یه لحظه دلم خیلی برای خونه قدیمی تنگ شد. با اینکه میدونستم اون خونه جاش رو داده به آپارتمان نوساز چندین طبقه، اما مسیرم رو کج کردم و از بین کوچه پس کوچه ها رد شدم و خودمو سپردم به حافظه بچگیم تا بتونم قدم به قدم اون کوچه و خونه قدیمی رو پیدا کنم. چند ثانیه ای وسط کوچه، جلوی آپارتمان مکث کردم، نفس عمیقی کشیدم، در قدیمی خونه مون از جلوی چشمام رد شد و با اشکهایی که تلاش کردم تا روی گونه هام سر نخورند به راهم ادامه دادم.

راستش رو بخواید من از خراب شدن فیزیکی خاطرات میترسم. مثل همون موقع که بچه بودم و خونه مامان بزرگ و بابابزرگ رو خراب کردند تا نو و خوشگل بشه اما بعد از اینهمه سال من هنوزم دلم مونده پیش سپیدارهای بلند جلوی خونه و تنور قدیمی و دیوارای آبی کاهگلی...

+ درسته که در خانواده ای بزرگ شدم که ساز و موسیقی حرف اول رو نمیزنه و حتی رد شده اما این باعث نشد علاقه م به پیانو کمرنگ بشه و هر بار با شنیدن این ساز روحم پرواز میکنه.

+ پاییز من یه آدم دیگه ام

+ تاريخ دوشنبه چهاردهم آبان ۱۴۰۳ساعت 21:3 نويسنده خانم لبخند |