تکه های کوچکی از یک زندگی

دیروز موقع صبحونه خوردن صدای فنچی شنیدم که با صدای فنچای خودم فرق

داشت. سر برگردوندم سمت بالکن و دیدم فنچ ماده سفید رنگی نشسته روی قفس

و مشغول معاشرت با 6 تا بچه منه. مشخص بود که از قفسی بیرون اومده و الان

گرسنه و تشنه ست.

قفس کوچیک رو از انبار آوردم و مجهزم به آب و دون کردم تا بره داخل بخوره و

بعدم در قفس رو ببندم. نگران این بودم که دست گربه های داخل پارکینگ نیوفته.

این خانم بازیگوش هم میرفت آب و دون می‌خورد و دور دور می‌کرد و دوباره

میومد. آخر دیگه پشیمون شدم از گرفتنش گفتم بذار رها باشه.

براش آب و دون میذارم هر وقت از دور دورش اومد بیاد بخوره دوباره بره.

امروز صبح دوباره دیدم اومده.

+ نشونه ها همیشه قشنگن و امیدبخش

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 9:18 نويسنده خانم لبخند |