تکه های کوچکی از یک زندگی

میگن چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا حال نداری؟ چرا دیگه نمیخندی؟

تو که اینطوری نبودی هیچوقت، خیره خیره نگام میکنن، سکوتمو میبینن،

بعضیا دست به دعا میشن ، آرزوی بهبودی و تغییر حالم. میگن آخه چرا یهو ازین رو به

اون رو شدی ؟

چی بگم آخه ؟ اصلا چطوری بگم ؟ اصلا چی باید بگم ؟ از کجاش بگم؟

فکر کن یه تیکه از وجودت کنده شده باشه . مثلا تو قلبت یه حفره ایجاد شده باشه.

یه روز بهت بگن همه چی تموم شد. دیگه از فردا باید یه جور دیگه زندگی کنی.

بدون اون ، با یه جای خالی!

از دست دادن عزیزت اینطوریه. کسی که مثل تار و پودت بوده.

من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود . . . .

+ تاريخ دوشنبه بیست و ششم مرداد ۱۴۰۵ساعت 22:54 نويسنده خانم لبخند |