|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
میگن چی شده؟ چرا اینطوری شدی؟ چرا حال نداری؟ چرا دیگه نمیخندی؟
تو که اینطوری نبودی هیچوقت، خیره خیره نگام میکنن، سکوتمو میبینن،
بعضیا دست به دعا میشن ، آرزوی بهبودی و تغییر حالم. میگن آخه چرا یهو ازین رو به
اون رو شدی ؟
چی بگم آخه ؟ اصلا چطوری بگم ؟ اصلا چی باید بگم ؟ از کجاش بگم؟
فکر کن یه تیکه از وجودت کنده شده باشه . مثلا تو قلبت یه حفره ایجاد شده باشه.
یه روز بهت بگن همه چی تموم شد. دیگه از فردا باید یه جور دیگه زندگی کنی.
بدون اون ، با یه جای خالی!
از دست دادن عزیزت اینطوریه. کسی که مثل تار و پودت بوده.
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود . . . .