|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
خونه مامان بزرگ بابابزرگم پناهگاه امنه.
اینجا زمان طولانی میگذره. قدیمی ها میگن پر برکته. اینقدر زمان اضافی میاری که نمیدونی چیکار کنی.
شب راحت میخوابی. اول صبح با صدای سگ و گربه و گنجشکها بیدار میشی. آسمونش همیشه آبیه.
میتونی طلوع رو راحت ببینی بدون اینکه ساختمون های بلند جلوی دیدت رو بگیره.
حتی اینجا غذاها یه مزه دیگه میده. همیشه دلت میخواد یه چیزی بخوری اینقدر که اشتهات باز میشه.
زمان خوبی اومدیم اینجا. فوت مامانی تو این روزایی که خیلی خرابم باعث شد بعد چند ماه دوباره بیام اینجا.
بیام بشینم تو پناهگاه یکمی روح خسته خرابم آروم بشه، چند لقمه غذا بخورم با اشتها! چند ساعت آروم بدون فکر و خیال بخوابم.