تکه های کوچکی از یک زندگی

دم رفتن مامان بزرگ گفت بیا گردو تازه بشکنیم بخوری. هر چی گفتم نه باشه برای خودتون. اصلا شما دستتون درد میکنه. سخته برات هاون سنگین دستت بگیری. پس بذار خودم بشکنم. هر چی تلاش کردم که دستام سیاه نشه ولی نشد قسر در برم و هوس گردوی تازه بهم غلبه کرد.

نشستیم روی فرش تراس و گردو میشکوندیم و حرف میزدیم. مامان بزرگ از همه جا حرف می‌زد و منم در سکوت گوش میکردم و گاهی تأیید میکردم. آدم ها وقتی پا به سن میذارن همدم لازم دارند. حتی اگه حرفاشون برات جالب نباشه و مخالف عقاید و نظراتشون باشی و اختلاف سن توی ذوقت بزنه ولی گاهی خوبه بشینی پای حرفشون که هنوز حس کنند مهم هستند.

این روزا با وجود تلاطم درونم اما ظاهرم آرومه . ساکتم و کم حرف و خیلی بیشتر پای حرف بقیه میشینم و حوصله م رو بیشتر کردم. اینم از نتایج زندگی این چند ماه بوده.....

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم مرداد ۱۴۰۵ساعت 14:25 نويسنده خانم لبخند |