|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
مامانی همیشه میگفت پلو عروسی تو بخورم.
این اواخر که آلزایمر گرفته بود هنوزم میگفت این جمله رو. آقا هم آرزو داشت منو ببینه تو لباس عروس.
جفتتون دیگه نیستید. از خدا که پنهون نیست از شما دو نفر هم پنهون نیست دیگه من خودمم نمیدونم اصلا قراره شیرینی رو بخوریم یا نه......
اگه بنا به سنگدلی گذاشته نشه ولی خوب شد که رفتی مامانی.
این دنیا دیگه به درد نمیخوره . پیر شدن کنار همسر خوبه. پیر شدن بدون همسر سخت میگذره. سال ها تنها بودی بعد از رفتن آقا و دایی. تنهایی برات سخت بود. جوون از دست دادی ولی خیلی قوی بودی که با وجود همه غصه ها و مریضی ها و از دست دادن این دو نفر تا این سن رسیدی.
دیگه بچه ها هم سر اینکه امشب کی بره پیش مامان بمونه و از وقتشون بزنن که تو رو ببرن دکتر و خریدای خونه رو انجام بدند و آخرم کلی حرف باشه، بحث ندارن. هر کی بره سی خودش و سرگرم زندگی خودشون بشند. دیگه نه پدری هست نه مادری.
کاری به بدی و خوبی خودتو آقا و ناراحتی های این سال ها و حرف و حدیث ندارم، درسته مامان بزرگ تنی نبودی ولی من دوستت داشتم. الان دیگه جمع تون با دایی و آقا جمع شده. خانواده تکمیل شده اون طرف. در آرامش باشی مامانی. سلام به آقا و دایی برسون.
+ چشم تو چشم شدن با فامیلی که فقط تو مراسمات عزا میبینی شون اصلا جالب نیست. مخصوصا اونی که در حقت نامردی کرده.
+ باید میون دردهای خودم انرژی مو جمع کنم که بتونم تو جمع دووم بیارم.
+ ولی خوشحالم که حداقل میرم حرم امام رضا یه دل سیر گریه میکنم.