تکه های کوچکی از یک زندگی

راستش هیچ جایی نبود که بخوام اینو بنویسم یا تعریف کنم دیگه دست به دامن اینجا شدم.


چند روز پیش مامانی (مادربزرگم) بعد از مدت ها زنگ زد به مامانم. خیلی وقته مریض و ناخوشه. از خودش گفت، از آقا (پدربزرگم) گفت. از اینکه آقا رفته دم مغازه و خونه نیست. حال بابامو پرسید.

گفت کی میاید مشهد؟ آقا همش میگه دخترم کی میاد مشهد؟ الان بهم بگو کی میای که فردا صبح برمیگرده خونه بهش بگم. برای آقا غذا پختم. پلو خورشت که دوست داره و.....


یک ربعی با مامان حرف زد ولی اسمی از من نیاورد. منو یادش نبود. یادش نبود یه زمانی خودشو آقا یه نوه داشتن که آقا اسمشو گذاشته بود "نمکی" چون میخندوندشون.

حتی آقا هم دیگه نیست. آقا نرفته بود مغازه. آقا چندین ساله که دیگه نیست. ولی مامانی این روزا داره با آقا زندگی میکنه. انگار برگشته به 30 سال قبل که آقا میرفت مغازه و مامان و بابام تازه عروس دوماد اومده بودن تهران.

+ تاريخ یکشنبه یازدهم خرداد ۱۴۰۴ساعت 23:28 نويسنده خانم لبخند |