|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
ساعت 4 و نیم صبح. رنگ خاک های "جوانه امید" رو میزنم. از دور نگاهش میکنم چقدر خوب شد. عکس میگیرم و میگم برمیگردم چند روز دیگه. به ماهی قرمز میگم میام نگران نباش. اتاقو با یه نگاه ورانداز میکنم و میگم: میبینمتون بچه ها.
از در خونه که میزنیم بیرون برمیگردم ساختمونو نگاه میکنم. هیچوقت نشده بود اینقدر دقیق نگاهش کنم. بغض گلومو فشار میده. ماشین حرکت میکنه و راهی میشیم.
عکسش آپلود نشد. از اینجا ببینید