تکه های کوچکی از یک زندگی

امروز آخرین سفارش مشتری هم با پیک رسوندم دست صاحبش تا بعد. چون اعتقاد داشت باید همین الان هم زندگی کنیم و جاسووچی های تم هری پاتر رو استفاده کنه.

دارم کم کم وسایل جمع میکنم بریم سفر. اونم نه به خاطر اوضاع پیش اومده. چون از مدت ها قبل برنامه ریزی کرده بودیم آخر ماه بریم. اگه به من بود تا آخرین لحظه تموم شدن این اوضاع نابسامان میموندم توی این شهر و شبا با صدای پ د ا ف ن د بیدار میشدم و برای همه مون دعا میکردم. آدم مگه خونه شو به این راحتی ول میکنه؟

انگار کم کم بدنم داره با این اضطراب کنار میاد. لوازم جدید کارمم دو سه روز پیش رسید و کلی ذوق دارم برای ساخت دکوری های جدید.

گلدون ها رو آب دادم. میز و اتاق رو مرتب کردم که وقتی برمیگردم درگیر تمیز کاری نباشم و سریع سفارش ها رو آماده کنم.

حتی فنچ ها رو که حالا با دو تا بچه، خانواده چهار نفری تشکیل دادند رو با آب و دون فراوون میذارم جای امن تا چند روز آینده.

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۴ساعت 14:41 نويسنده خانم لبخند |