تکه های کوچکی از یک زندگی

دو شب پر استرس رو گذروندم

هنوز بهش فکر میکنم ضربان قلبم میره بالا

با هر صدای موشک و پدافند فکر میکردم یه لحظه دیگه زنده نیستم. از مردن خودم نگران نبودم ولی از اتفاق بد برای مامان و بابا چرا....

داشتم به این فکر میکردم خوبه که معشوقی ندارم که نگرانیم در این وضعیت هزار برابر میشد....

+ تاريخ شنبه بیست و چهارم خرداد ۱۴۰۴ساعت 10:6 نويسنده خانم لبخند |