|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
بعد از مرور این سال ها، کم کم یاد گرفتم از لحظه ای که دارم لذت ببرم. از چیزهای به ظاهر کوچیک و هر روز به خودم یادآوری کنم که زندگی ارزش جنگیدن رو داره. هنوز خیلی جاهاست که نرفتم، خیلی کارهاست که نکردم، خیلی خنده ها و گریه ها رو تجربه نکردم. هنوز زوده بخوام پیر و دلمرده شم. هر روز دنبال یه دلخوشی کوچیک و یه اتفاق خوب توی شبانه روزم میگردم و یادداشت میکنم که یادم نره زندگی ارزشمنده. چه خوب چه بد چه شاد چه غمگین با جون و دل میپذیرمش. دیگه تمام وقتم رو صرفاً برای کار کردن نمیذارم که شبیه ربات باشم. سالم رو با تفریحات کوچیک شروع کردم حتی به قدر قهوه خوردن کنار یه دوست، بازی منچ با بابا. کمی زبان میخونم و عکاسی میکنم. دوباره چیزهایی که برام لذت بخش بود رو انجام میدم. حتی کتاب رنگ آمیزی بزرگسالان که بهم آرامش میده رو هم گاهی رنگ میکنم، اگر بی معنی و خنده دار باشه مثه راه رفتن روی جدول و کالاف بازی کردن و قهقهه زدن توی جمع و.... حالا میتونم درک کنم که چرا میگفتن بعد از یه غم بزرگ توی زندگی آدما شبیه قبل نمیشن. یه آدم جدید به وجود میاد اما اینکه آدم جدید چی باشه میشه گفت انتخاب خودمونه. منِ جدیدم رو دوست دارم. اینبار بیشتر با خودم در صلحم. اینبار به دنبال خوشحالی بیرون از خودم نیستم. دلیل خوشحالیم رو از درون پیدا میکنم.