تکه های کوچکی از یک زندگی

بعد از شام رفته بودم ظرفا رو بشورم و تو حال خودم بودم که یهو یه چیزی از دستم رفت بالا، بی اختیار جیغ زدم. فهمیدم سوسک بود. با دستم پرتش کردم توی سینک و دوباره جیغ کوتاه تری زدم و گفتم آشغال زشت :)) بابام از توی سالن گفت چی شده جیغ چرا میزنی، همون موقع بود که دنیا از حرکت ایستاد، همینجوری که نفسم رو تو سینه حبس کرده بودم مثل ارشمیدس یهو توی ذهنم جرقه زد که: یافتم، یافتم. اونجا بود که فهمیدم چی شد تونستم جیغ بزنم. هیچوقت تو هیچ حالت ترسناک و تو هیچ حادثه ای نمیتونستم جیغ بزنم. اما الان با دیدن یه سوسک راحت جیغ زدم. انگار یه چیزی داره درونم تغییر میکنه. انگار جدیداً راحت تر حرف میزنم، راحت تر احساسم رو بروز میدم، راحت تر از غم و شادیم میگم بدون نگرانی بیش از اندازه نسبت به حرف و قضاوت دیگران. و این یه قدم خوبه برای من.

+ تاريخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 21:56 نويسنده خانم لبخند |