تکه های کوچکی از یک زندگی

در این لحظه دقیقاً جایی ایستادم که خیلی چیزها رو باید دوباره از اول شروع کنم. از شروع کردن دوباره نمی‌ترسم اما از مواجه شدن با آدم های جدید چرا. از اون دسته آدم ها که یه مدت خودشون رو خوب توی دلت جا میکنن حالا با هر نسبت ممکن، چه شریک عاطفی، چه دوست، چه همکار خوب و... حسابی که خودشون رو خوب نشون دادند بدون هیچ نقطه تاریک و بعد به خودت میای و میبینی چقدر با چیزی که واقعاً هستن متفاوتن. اصلاً این خوب جلوه دادن همه چیز، این ماله کشیدن روی حقیقت و زشتی ها رو قشنگ نشون دادن و من خوبم و تو بدی و نقاب های مختلف از کجا شروع شد؟ مگه غیر از اینه که همه ما بدون استثناء پر از نقاط تاریک و تروما و شکست و غم و هزاران مورد آزاردهنده ایم؟ پس بزک کردن زشتی ها و گذاشتن اسم های خوشگل روی اخلاقیات به شدت منفی مون چیه که اطرافیانمون رو باهاش آزار میدیم و نهایتاً میگیم همینی که هستم، میخواستی خوبی نکنی، میخواستی دوست نباشی، میخواستی توام زرنگ باشی، میخواستی زبون داشته باشی....

من ترجیح میدم ساده و بی سیاست باشم. حداقل آسیبی که رسونده میشه به خودمه نه بقیه

+ تاريخ پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 12:40 نويسنده خانم لبخند |