|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
خاموشی لبهامو یادت هست
تو عصر فروردین بی برگشت
با نامهای که پشت در آمد
بعد از غروب کربلای هشت
از تو چه پنهون عاشقت بودم
از دل نه از سلول سلولم
با تو جهانم تازهتر میشد
از روزهای طبق معمولم
تو زندهتر بودی و کوچک سال
با دامن گلدار و کوتاهت
گفتم بمانم با تو گفتی نه
گفتم خدا! گفتی که همراهت
گفتی برو این کوچه ها فردا
شبپرسههای روزگار ماست
دشمن رسیده تا لب اروند
فردا همین ساعت قرار ماست
عشق منو این خاک همراهت
خندیدم و دل کندم از دنیا
رفتم که برگردم به آغوشت
رفتم که برگردم به رویاها
خون رفت و آتش رفت و من موندم
بی قلب عاشق زیر خاک سرد
عشق تو قطره قطره بیرون زد
از چشمهای عاشقم با درد
نفرین به هرکی تو لباس من
قلب تو رو با بد دلی آزرد
نفرین به دنیایی که خالی شد
نفرین به رویایی که بی من مرد
تو چشمهای عکس من گاهی
با گوشهی چشمت تماشا کن
لعنت به این ترسی که بین ماست
من عاشقت بودم تو حاشا کن
من عاشقت بودم تو حاشا کن
تا این غبار خسته بنشینه
ما با همیم این رابطه، این عشق
بین من و بین تو شیرینه
.
.
.