تکه های کوچکی از یک زندگی

روز جالبی بود. رسما به تنهایی یه ساعت در نقش پت و مت بودم.
سر و کارم با رنگ بود که یهو قلموی رنگ مشکی افتاد روی لباسم که از قضا لباس کارم نبود و زرررررد بود. بدو بدو روانه آشپزخونه شدم برای شستنش ولی از اونجایی که رنگ اکریلیک به یه چشم به هم زدن خشک میشه خیلی موفق نبودم کامل تمیزش کنم و ته رنگ سبز موند رو لباسم. بگذریم. بعدش وسط کار پام خورد به سطل زباله اتاق که توش پر از اشغال های خرده ریز بود. جارو برقی آوردم جارو بکشم که جارو افتاد رو شست پام. بعد که جارو زدم سر جارو خورد دوباره به سطل آشغال و یه بار دیگه چپه شد و در آخر وقتی کارم تموم شد و داشتم وسایل رو جمع و جور میکردم دستمالی که آب قلمو رو میگیرم یه قسمتش رنگی بود و کشید به میزم که یکدسسست سفیده. هوووف. آفرین به خودم واقعا :))))


+ هر صد سال یه بار ازین اتفاقا میوفته اونم وقتی شدیدا درگیر استرس و اورتینگ بودم در اون لحظه

+ شاید در لحظه غر بزنم اما کل امروز برام درس بود.

+ تاريخ دوشنبه سوم دی ۱۴۰۳ساعت 18:52 نويسنده خانم لبخند |