|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
از جمله دلایل ناامید شدنم از آدما:
در مقابل تبریک روز زن و مادر و بچه دار شدن و ازدواج و... یکی میگه: ممنون ایشالا خودتم مادر بشی تجربه کنی.
یکی با لحنی غمناک سرشار از این حس که، الهی بمیرم هنوز خودت مادر نیستی تشکر میکنه.
یکی میگه: ایشالا قسمت خودت.
یکی میگه: خب حالا تو چه خبر؟ چیکارا میکنی الان؟ درس میخونی هنوز؟؟
نه راستش. دارم زندگی میکنم. سعی میکنم بفهمم جهان هستی چیه و جوری زندگی کنم تا بتونم در برابر خدایی که خلق کرد منو کمی ممنون باشم. علایق و استعداد و هنرمو دنبال میکنم تا مفید باشم تو زندگیم و مطالعه میکنم و فکر میکنم در مورد خیلی مسائل مهم تر.
اگه بخوام در مورد مادر بودن بگم، باید بگم با وجود تحمل تمام سختی های مادر شدن و علم به این موضوع که مادر بودن یه مسئولیت بزرگه و شیرینی های زیادی هم داره و منکر زحمات تمام مادران عزیز نیستم اما باید بگم شرمنده نمیتونم با هر کی در خونمو میزنه ازدواج کنم و مثل خودتون و دخترتون تنها افتخارات زندگیم نشستن در خونه و غذا پختن برای آقایی و صرفاً به دنیا آوردن چند فرزند و شرکت در مهمونی های سراسر چشم و هم چشمی و غیبت و پز و حاشیه های عجیب غریب، باشه.
خیلی از وجود گهربارتون عذر میخوام که نمیتونم مثل شما زیست کنم و ترجیح میدم اگر تصمیم گرفتم تو شرایطی باشم، حداقل روی توانایی هام تمرکز کنم و در نهایت سعی میکنم زبونم جلوتر از مغزم حرکت نکنه و اگر خیرم به کسی نمیرسه حداقل آزاری هم نرسونم. به تصمیم شما برای زندگی ای که صرفا مثل دیگر جانداران به نیازهای جسمی و خوردن و خوابیدن و زایش اهمیت میدید خرده نگیرم و بدونم هر کس آزادانه میتونه هر جوری بخواد زندگی کنه.
به خاطر متفاوت بودنمون با جانداران دیگه، در نهایت هر کس میمونه و رفتار و کارهای خیری که در حق خودش و دیگران کرده و قرار نیست به خاطر ازدواج کردن و تعداد فرزندان به ما کاپ طلایی اهدا بشه.
خلاصه که ببخشید نمیتونم از کارهای روزمره م و اهداف ودستاوردهای فوق العاده جذابم و قدم های کوچیک و امیدوارکننده و کتابهایی که میخونم و موسیقی هایی که منو از زمین و زمان جدا میکنه و چیزهایی که از خودم و هستی درک میکنم و مسائل پیچیده تر براتون بگم.