تکه های کوچکی از یک زندگی

چند دقیقه پیش یهو بی خبر اومده میگه بچه ها کارتون دارم بیاید ویدئوکال. از اون‌جایی که ما عادت به ویدئوکال نداریم و محض گفتن خبرای مهمه، استرس سرتا پای ما دو تا رو گرفت که نفر سوم خبرشو بگه. احتمالات رو توی 5 دقیقه ای که گذشت با هم چک کردیم، یعنی کسی خدایی نکرده چیزیش شده؟ یعنی حامله ست؟ یعنی بین خودشو نامزدش کدورت شده؟ نکنه حال مامانش بدتر شده! بالاخره گفت: بچه ها خونه گرفتم! همینجا. جور شد بالاخره. آخیشششش چقدر خیالم راحت شد. چقدر این همه سال اذیت شده بود و نتونسته بود یه روز و شب آروم رو کنار کسی که دوستش داره باشه و حالا بعد از چند سال رسیدنشون به همدیگه سقف بالای سرشون هم جور شد و برق چشماش و لبخند بزرگی که خیلی عادت به نشون دادنش نداره، حال همه مون رو خوب کرد.

+ بزرگ شدن دوستا کنار همدیگه واقعاً نعمت بزرگیه. ازدواج کردن و بچه دار شدنشون واقعا حس قشنگی داره.

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۴۰۳ساعت 22:45 نويسنده خانم لبخند |