|
تکه های کوچکی از یک زندگی
|
یه وقتا که دنیا و آدماش خسته میشم همون موقع برام نشونه میفرسته.
سوار ون بودم و کارتخوانش خراب بود. طبق عادت گفتم شماره کارت بدید الان واریز کنم. راننده با لحن بدی گفت: نه! گفتم چرا. الان من پول خرد همراهم نیست.
آقای جوانی که متوجه نشد کارتخوان خرابه و فکر کرده بود کلا پول ندارم خیلی سریع گفت من براتون کارت میزنم. سرسری بدون اینکه نگاهش کنم گفتم نه ممنون کارت دارم. این خرابه. دیگه اون 50 هزارتومنی رو از کیف درآوردم که با منت خرد کرد و یه مشت اسکناس گذاشت کف دستم. من اینطوری بودم که خب واااااا
دیگه حواسم پرت جمع و جور کردن اسکناسها بود که اصن فراموش کردم به بنده خدا نگاه کنم و بهتر تشکر کنم و پیاده شدم.
هر جا هستی دمت گرم. خدا امثال شماها رو زیاد کنه.